|
برگزیده ای از شعر معاصر
|
آتش
خسته می شود
نشسته می شود نشسته روی خاکسترش
خاکسترش را
مامور شهرداری ببرد
دودش را باد
پوست سوخته ی خیابان که بردنی نیست!
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
دو تا پرنده بیانداز توی قهوه من
که بال وپر بزند آسمان میان کفن
کفن ادامه ابریست ته نشین درفال
خلاف خرقه خوبان،
خلاف پیراهن -
که یوسف از تن خود کند و ریز علی برداشت
فاطمه قائدی
1)
- شکوفه کجاست؟
- هر جا
که باد
(2)
برفها آب شدند
هنوز تو
پنهانی
(3)
یادگار مادر
قبض آب و برق
و چند اسکناس زیر قالی
(4)
- از پنجره چه می بینی؟- سفید، سفید
دیوار روبه رو
(5)
- به نام بخوان
پرندگانی که می شناسی
- کلاغ، کلاغ
(6)
- کنار تالاب چه می کنی؟
- هر آن چه
هزاران درنا
سیروس نوذری
درعشق و جنون چگونه کاوش بکنم
فرصت بده ذره ای تراوش بکنم
از بین جنازه های این شهر غریب
دل را به کجای زندگی خوش بکنم
*****
ای پاکترین دروغ را تجربه کن
در قحطی دل بلوغ را تجربه کن
با باور کوچه باغ سهراب شدن
فصل یخی فروغ را تجربه کن
*****
کیوان براهنگ
من اگر زمین بودم با پریدن هر گنجشکی بهار می کردم ...
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
سهراب سپهري
از ظهر کمی گذشته
و خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
زمستان از پیچ کوچه می گذرد
ودرختان شکوفه به دست گرفته اند
صدای پرنده ای ناشناس به اتاق می وزد
امروز
برای مردن روز خوبی است...
*****
حجم مبهم سفید آبی
صداهایی گنگ
تکه های شکسته نور
.
.
و من
که مرده
روی آب آمدم...
*****
بیدار شو
دستم را بگیر
هم تختی ات ساعتهاست مرده
و تو
خواب فردا را می بینی ؟
فائزه شاکری
یقه ات را بالا نده
و گناه باران را به گردن بگیر !
□□□
آی عشق...
آی عشق...
تورا چون چتری که از باران خیس شده
به خانه می آورم .
□□□
آبی که به حفره ای می ریزد
تنهایی را ترجیح داده است .
□□□
در به دری در من بود
نه در قطاری که می رفت و می آمد.
□□□
در سر من
کاکتوس روشنی رشد می کند
که راهم را بر تشنگی می بندد .
غلامرضا بروسان
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سرهم بند زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
تا که بودیم، نبودیم کس
گشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
تا که خفتیم همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانید چه هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
چه ابرهای سیاهی،صدای ویرانی
وناتوانی این دستهای سیمانی
که زیر بارش یکریز برف می مانم
پ.ن: و من شاعرش را نمیدانم
میانِ این خطوطِ پریشان در هم
به دنبالِ تو می
گردند...
پیدایت نمیکنند،
هیچ
کجا!
هرگز!
هیچ کس نمی داند
که تو آرام ِ بی انتهای سفیدی های کاغذی وُ
بس
شعر که تمام می شود
تو شروع می شوی
دیبا علیخانی
من مانده ام اين باد
با اين همه هو هو
چرا عارف نمي شود !؟
حتما هواي اتاق من
كه صدايي ندارد
خدا را لمس مي كند !
آرش نصرت اللهی
هزار بار
از حوالى گریه گذشتم
یک بار هم نپرسیدى
زیر این همه باران
چه مى کنى
اما سبز که مى شوى
هواى بى باران
آرزو مى کنم
و از خواب سوسن ها
دسته گلى
براى تو مى چینم
ساده تر بگویم
آفتاب را آیینه مى کنم
تا
تو را زیباتر ببینم
کریم رجب زاده
اين شعر
يك زير سيگاري ست
مرا
در آن خاموش كرده اند
به همين خاطر
خاكسترش مايل به خون است
يك نفر
مرا مثل سيگاري
روي لبش گذاشت و
تا انتها كشيد...
رسول یونان
من از عطرِ آهستهی هوا میفهمم
تو بايد تازهگیها
از اينجا گذشته باشی.
گفتوگویِ مخفی ماه وُ
پردهپوشیِ آب هم
همين را میگويند.
ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدانها را آب دادهام
ظرفها را شستهام
خانه را رُفت و رو کردهام
دنيا خيلی خوب است،
بيا!
علامتِ خانهبودنِ من
همين پنجرهی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی
پرده را نخواهم کشيد.
سید علی صالحی
چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به نیاز
زندگی دشمن دیرینه ی من
چنگ انداخته در سینه ی من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهر ها...همه کوبیده به سنگ
فریدون مشیری
دوستت دارم
اين تنها كاريست كه آموختهام و دوست و دشمن به آن حسادت میكنند
پيش از تو آفتاب و كوهها و جنگل ها واژه ها و گنجشكها
سر گردان بودند
ممنونم كه به مدرسه راهم دادی
ممنونم كه الفبای عشق را آموختی
ممنونم كه پذيرفتی عشقم باشی
زمان در چمدان توست وقتی به سفر میروی
در خيابانهای چهرهات در گردش
معشوقه ازلی!
دنبال مسافر خانه میگشتم و دكهای كه از آن روزنامه میخريدم
و بليطهايی كه هيچ وقت برنده نمیشدند...
نه مسافرخانه نه دكه
كه انتشار مجلات بعد از تو متوقف شد و شهر نقل مكان كرد
و پياده روهاش را برد
آفتاب صندوق پستیاش را تغيير داد
ستارگان ـكه تابستان اجاره مي كرديم ـ تسليم شدند
درختان نشانیشان را تغيير دادند
و گنجشكها جوجههاشان و آلبوم ترانههای كلاسيكشان را
ـ كه سخت مواظبش بودند ـ بر داشتند و كوچ كردند
دريا خود را به دريا انداخت و غرق شد
نزار قبانی
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
فروغ فرخزاد
مادر ها اسلحه به دنیا می آورند
پدر ها مین می کارند
فرزندان در گیر خاک بازی
دقیق تر که بشوی
همه ی این ها پیداست
کف دستت
و تو از ترس
دستت را می بری
پرت میکنی جایی
خیلی دور
و نمی دانی
که زمین
حاصل خیز ترین مکان
برای دست های بریده است
محمد سیار
نه...! نه...! تو عاشقی!... و کمی پیر می شوی
خرداد را به قلب خودت تیر می شوی
نه...! نه...! تو عاشقی!... همه اش اتفاق نیست
وقتی که با تو ام... و تو درگیر می شوی ↓
با دست های خالیِ احساس، روی میز
من چای می خورم... و تو تبخیر می شوی
من لطمه می زنم به خودم، خواب می روم
تو لطمه می خوری به خودت، سیر می شوی
این ها وقوعِ واقعه ی وقت بوده اند
وقتی شبیه گربه سگی گیر می شوی ↓
در جای پای خسته و بی جان دیگری...
هی قول و هی قرار، ولی دیر می شوی
تو دیر می شوی و من از دور می رسم
داری شبیه قرمزِ آژیر می شوی
خوابم گرفته است... مرا ول نمی کنی
خوابم، گرفته است که تعبیر می شوی
لا لا بخواب! له شده ام در نبود تو
لا لا که لای له شدنم جیر می شوی
رضا طبیب زاده
-< ببخشيد اين بليت...؟ - / پس گرفته نمي شود. / پس بادها رفته اند؟/ ! پس اين درخت / به زرد ابد محكوم شد؟/ ! و قاصدك ها / آنقدر در كنج ديوار ماندند / كه خبرهايشان از خاطر رفت؟- / / ! بيهوده مشت به شيشه هاي اين قطار مي كوبي/ ! بيهوده صدايت را / به آن سوي پنجره پرتاب مي كني / ما / بازيگران يك فيلم صامتيم.
<مطمئن باشيد / ديگر از درون تهي شده ام / مي توانيد / مرا از كاه پر كنيد / / بگذاريد كنار سر آن گوزن / يا / نزديك خرس قطبي خشك شده / روبه روي در / / بنويسيد / خودم / خودم را اهدا كرده ام / / از تاريخ خجالت مي كشم / مرا در زيست شناسي بررسي كنيد.
<بر ديوارها بريز / از سقف سيم روييده است / / گل هايي از فلز / شكوفه هايي از كاغذ / پروانه اي از مگس / چرخ مي زند ميان اتاق / / از آشپزخانه به هال مي آيم / تا دشت را روشن كنم.
<و درياي شهرمان / چنان خسته ست / كه عنكبوت / بر موج هايش تار مي بندد.
درخت را مي فهمم / كه بارها پاييز و زمستان و بهار را دويده است / و ديگر / ميوه هايش را پنهان مي كند / / در زمستان / كلاغ مي دهد / در بهار / گنجشك.
<در من صداي تبر مي آيد/! آه، انارهاي سياه نخوردني بر شاخه هاي كاج/ وقتي كه چارفصل به دورم مي رقصيدند/ رفتارتان چقدر شبيه ام بود.
<و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي ست/ كه همچنان كه تو را مي بوسند/ در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند.
گروس عبدالملكيان